سيد محمد باقر برقعى

660

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هركه فانى گردد او باقى بود * بىمى او مست رخ ساقى بود جهد كن « مجذوب » و هستى را بباز * بعد از آن شو غوطه‌زن در بحر راز ترك دنيا اى يار سنگدل دلم از غصه خون مكن * سيلاب خون ز چشم خرابم برون مكن دل را سپرده‌ام به تو تا شاد سازيش * ما را بسوى وادى غم رهنمون مكن شهرت گرفته در همه عالم جنون من * زين بيشم از فراق اسير جنون مكن جانم ز درد دوريت اى گل‌عذار سوخت * رحمى نما بحالم و دردم فزون مكن هرچند مستحق عذابم من حزين * كردى تو بىحساب عذابم كنون مكن « مجذوب » كس نديده ز دنيا بجز جفا * مردى اگر تو روى بدنياى دون مكن آشفته‌حالى من پريشم چو سر زلف تو اى مونس جان * مىخورم خون دل از هجر تو اى سرو روان نظرى كن به من خسته كه رفتم از دست * بنوازى گرم از لطف تو را گو چه زيان من چه گويم كه تو در حسن و ملاحت چونى * زان كه از هرچه نكوئى است تو هستى به از آن مىكشم از دل پردرد من آهى جانسوز * دلبرا كن حذر از آه من سوخته‌جان نه من شيفته از عشق تو جانم بلب است * صد چو من عاشق دل‌سوخته دارى بجهان حال « مجذوب » ز گيسوى تو آشفته‌تر است * لطف كن بر من و زين وضع پريشم برهان تجلى عشق بشر حافى آن عزيز وقت خويش * آنكه او را عشق بدآئين و كيش گفت در بغداد ديدم عاشقى * وه چه عاشق در محبت لايقى داشت از عشقى بدل چون لاله داغ * روز و شب مىسوخت جانش چون چراغ بود آن مسكين پريشان حال و زار * از غم معشوق بىصبر و قرار